°O°(♥‿♥)شمـــــــیم عشــــق(♥‿♥)°ºO
اینده کتابیست که امروز می نویسیش پس چیزی بنویس که فردا از خواندن ان لذت ببری
سلام ننه سرما خوش اومدی ننه سرما بزار کمکت کنم خورجینت چه سنگینه اووه اووه واااای بازم برف و سرما و یخ آوردی ننه؟؟؟ ننه همیشه سرما رو دادی به ما و برف رو دادی به اون بالا بالایی چرا؟؟؟آخه این انصافه؟؟؟ امسال یه ذره برف هم به ما بده تولو خدا ننه آخه موخام آدم برفی بسازم باشه؟؟؟؟ قول میدم از آدم برفی خوب مراقبت کنم براش کلاه و شال گذاشتم کنار/تازشم توی گرونی براش هویج هم گذاشتم کنار واسه مماخش ننه دختر پاییز داره میره توی راه دیدیش؟؟؟؟دیدی ننه لباسهاش چه رنگارنگ بود؟موهاش رنگ سرخ بود؟؟؟ ننه تو لباس هات سفید و یکدسته ،موهات رنگ یخه....صورتت مثه ماهه یکم که بگذره همه شاکی میشن میگن وای ننه سرما از تو.... میدونم چرا....آخه ننه دیدی بازم یکی هست پاهاش از سرما یخ میزنه و دستاش از نداشتن دستکش گرم سرخ میشه؟؟؟ ننه دیدی اونایی که یه عالمه برف میشینه رو سقف گرم خونشون خونه خراب میشن؟؟؟ ننه ناراحت نباش و غم نخورا....ما دوست داریم باور کن....ننه سرما تو سردی..سوز و سرما داری ولی ....سفید و پاکی ...مثه تلولو نوری.... ننه سرما خوش اومدی به زمین......... یلدا و زمستون سرد مبارک عزیزان دلاتون گرم و پر صفا خوش اومدی ننه سرماااااا ******************************************* عاشق زمستان و برفم ، او را نمی دانم ... من و زمستان ، هیچوقت او را نفهمیدیم. الا ای برف! چه می باری بر این دنیای ناپاکی؟ بر این دنیا که هر جایش رد پا از خبیثی است مبار ای برف! تو روح آسمان همراه خود داری تو پیوندی میان عشق و پروازی تو را حیف است باریدن به ایوان سیاهیها تو که فصل سپیدی را سرآغازی مبار ای برف! آدم وقتی در حال مرگه از اطرافیانش حلالیت میخواد ، در حالی که بیشترین بدی رو در حق کسانی انجام داده؛ که یا در قید حیات نیستند و یا اینکه بخاطر بدیهاش الان در اطراف و دسترس اش نیستند ... و یا اگر هم دسترسی بهشون میسر باشه، لااقل در اون زمان راضی به بخشش نیستند ... آدم برفی کوچک و مغرور من، قبل از بیچارگی به فکر چاره باش ... قایقت کار دارد؟ عشق مثل نان است اول تورا مثل گندم از ریشه ات جدا میکند سپس تورا از پوششت جدا میکند عریان میشوی…. در زیر سنگ اسیاب لهت میکند….. اما تو هنوز ساکتی و متعجب …. اما این پایان نیست باید پخته شوی در تنورسوزان دنیا حالا تو نان شده ای با قداست شده ای پس اگر عریان شدی اگر له شدی واگر سوختی عاشق شده ای…… امروز هم گذشت..... چشمم رو ریز کردم به دنبال راهی میگشتم که بتونم ته اون خیابون رو ببینم همون خیابون پیچ در پیچ که منتهی میشد به پشت به درختان کاج .... از لا به لای سبزه زار خیس بارون گذشتم و رسیدم به همون جایی که برام شد الان بهترین خاطره بیچاره نیمکت اون جا چقدر تنها بود/رفتم کنارش سرد بود و بیروح روش نشستم ...آخ چقدر صدا...صدایی ظریف خنده باد ملایمی اومد و چشمامو بستم ...چقدر این جا خندیدم و حرفای دل گفتم چقدر منتظر بودم که اون دعوتم کنه و بگه بیا ببینمت تا برات حرف بزنم آخ چقدر دلم میخواست بگه که برم پیشش و کلی براش چرند و پرند بگم و بخندم چشمامو باز کردم رو صورتم نم بارونه...وای داره بارون میباره ولی چرا یکی از قطره ها گرمه و صورتمو میسوزونه.... اشکم با نم بارون میفته روی نیمکت خالی...فقط یه آه موند از همه اون چیزا دوباره خالی میشی نیمکت بیچاره من .... ولی بازم میام از تنهایی درت میارم قول میدم تو فقط برام انتظار بکش همین.... [میان درختان و کاج ها هر نیمکت خالی میتواندجای تو باشد... و اینجا چقدر نیمکت خالی هست....] من هم ميتوانستم ايــن پلنــگ چــه مغــرور بــه نظــر مــيرســد، چــه كــلاهــي ســرش گــذاشتــه، بــا آن خــالهــاي تنــش، فكــر مــيكنــد خيلــي قشنــگ اســت! حتمــاً از زنــدگــياش كــامــلاً راضــي اســت . . . بيچــاره پلنــگ! نمــيدانــد كــه مــن او را بــا مــدادم روي كــاغــذ كشيــدهام و هــر وقــت بخــواهــم مــيتــوانــم او را پــاك كنــم! امــا واي! قبــل از ايــن كــه پــاكکنام را پيــدا كنــم، حــس مــيكنــم حالــم دارد بــه هــم مــيخــورد! نكنــد يــك نفــر هــم دارد، مــرا پــاك مــيكنــد . . .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()






حال ِ این روزهای من ../
قصیده ی ناتمام ِ دخترکی را می ماند ..
که در انزوایی دوست داشتنی ..
نمی تواند به قهقهه های کودکی اش دروغ بگوید ..
و کُمدی ِ تلخ ِ * بدبختی ِ سفید * را به نظاره نشسته است ../
و هزاران سال، قبل از او ..
و ده ها نسل ِ آینده را، به هبوطی خاکستری می کشاند ../
و جیر جیر ِ اعتمادی پوسیده ..
که چُرت ِ کینه های ناگفته را می پراند ..//
گوش کن .. !!!
صدای آواز ِ یک زن است ..
که آه های مُمتَدَش ..
از آخرین چراغ ِ قرمز که بگذرد ..
دیگر به گوش ِ تمام ِ آفتابگردان ها، بیات خواهد شد ..
درد ِ من .. .... . ..... . ....... ...........
زنجیر پای تمام ِ زن هایی ست ..
* که ایستاده می خوابند .. *
و غروب ِ * آرزو * ..
این پیاده رو ..
که دلگیرتر از زندان ِ تن ِ توست ..
بوی آزادی می دهد ..
و کودکانه خندیدنم ..
آ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه . . .
که دیگر جُرم نیست ..

یاکه گشته تکمیل؟!
یاکه اصلاقایقی درکارنیست!
همه قصه بودوشعر..
همه رویا بود وبس..!
قایقت آمادست..؟؟؟
من به دنبال راه فرارم ..همین!
درشهر همه از قایق تو میگویند!
قایقت هرجارود..
من مطیعش هستم!
قایقت کاغذی هم باشد باز
من مسافر هستم..!
تک وتنها هستم..!
لیک مشتاق هستم..!
قایقت جا دارد..؟؟؟





مثل تمام زنان
آينهبازي کنم
ميتوانستم قهوهام را در گرماي تختخوابم
جرعهجرعه بنوشم
و وراجيهايم را از پشت تلفن پي بگيرم
بي آنکه از روزها و ساعتها
خبري داشته باشم
مي توانستم آرايش کنم
سرمه بکشم
دلربايي کنم
و زير آفتاب برنزه شوم
و روي امواج مثل پري دريايي برقصم
ميتوانستم خود را به شکل فيروزه و ياقوت درآورم
و مثل ملکهها بخرامم
ميتوانستم
کاري نکنم
چيزي نخوانم و ننويسم
و تنها با نورها و لباسها و سفرها سرگرم باشم
ميتوانستم
شورش نکنم
خشمگين نشوم
با فاجعه ها مخالفت نکنم
و در برابر رنجها فرياد نزنم
ميتوانستم اشک را ببلعم
سرکوب شدن را ببلعم
و مثل همهي زندانيها با زندان کنار بيايم
من ميتوانستم
سوالات تاريخ را نشنيده بگيرم
و از عذاب وجدان فرار کنم
من ميتوانستم
آه همهي غمگينان را
فرياد همهي سرکوبشدگان را
و انقلاب هزاران مرده را نديده بگيرم
اما من به همهي اين قوانين زنانه خيانت کردم
و راه کلمات را برگزيدم.

| Power By:
LoxBlog.Com |